گل نرگس شهلا
دلتنگی هایم برای توست...تقدیم به گل انتظار جهان،امام مهدی عج...این وبلاگ متعلق است به او

                      

سلام مهدی جان

تنها با تو و خدای تو می تو انم از دردهایی که توی قلبم مثل یک کوه جمع شده  حرف

بزنم.این صفحه همراه با اشک درست شدو  با اشک هم باید بسته بشه.

ای کسی که  تمام زمین و آسمان در انتظار فرجت  بی  تابند...  افسوس که جز دروغ از

زبان مردم و تظاهر به دوست داشتنت چیزی ندیدم و نخواهم دید. نوشته هایم بغض فرو

خورده ای بود که در فراق تو  بر روی صفحۀ مانیتور نقش می بست. درد بی عدالتی بود

که از سینۀ یک آدم منتظر برای تو حکایت می کرد. دستی بود که کلیدهای بی احساس

حروف را به احساس وا می داشت.

چه شبها که اشکهام اجازۀ نوشتن را از من می گرفت.چه روزها که در فکر بودم که

چگونه برا یت بنویسم از ناله های فراق و  جراحت های قلبم. چه کاغذ ها که سیاه شد

و مطالبم نانوشته مو ند.

چه اراجیفی که در وبلاگها خو نده شد اما نوشته های عاشقانه ام برای تو ناخو نده

مو ند. شوق دانستن از تو در صفحه ام و اعتقاد صادقانه به تو حسرتی شد و اشکی بر

گونه هام .

می گذارم در بی خبری کور بشن و کر. چقدر باید افسوس بخورم برای فریب خوردگان و

هوس بازان و دروغگوها . خسته شدم ،خسته.. به اندازۀ سالهای بی خبری از تو

شکسته شدم و داغون بی عدالتی. 

صدا م دیگه به دور ترین نقطۀ خیمه گاهت هم نمی رسه. لال شده ام و زبانم از درد بی

دردیها ی مردم  بی خبر ، خشک شده .خسته ام و دلتنگ و  دلشکسته ...وای از

منکران ...فریاد از حرفها، اما دروغ . نامت را بر زبان می آ و رند امّا حرمت شکنی

می کنند.به اسم  مبارکت قسم که گریه ها شون اشک تمساحه و نگاهشو ن برق گناه

را در خود داره.

مهدی جان  بسیاری منکر تو هستند و خواهند شد و ا ونا که این نیستند در شّک

وجودیت ناباورانه گوش به سخنان منکرین دارند تا شکّشان به یقین مبّدل شود.

چه کنم با این صفحه که به عشق تو آغاز شد اما افسوس ...........

اجازه  می دهی؟ .....التماست می کنم مرا دریاب که اگر از تو نگویم از هیچکس هم

دیگر نخواهم گفت...آیا دست بکشم از نوشتن برا ی تو  ای محبوب غایب...یا با قلم

سوخته ام  دوباره از تو بنویسم؟!..

 



موضوع مطلب : خسته شدم

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۸/٢٦ :: ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ :: توسط : شهلا فراهانچی

                یا مهدی.....

آخرین نوشته ام برای تو این است.......

شا ید دیگر نتوانم بر گردم...

 در مرگ عاطفه ها تنها باید گریست.

امّا مدتهاست که چشمی به اشک نشسته و پشیمان را

انتظار می کشم.

دیگر زبانی برای گفتن ندارم و گوشی برای شنیدن

و چشمی برای دیدن. عشق اینک یک دروغ بزرگ است

و عدالت یک مضحکه! دستها سرد شده و قلبها سنگ ...

به کجا پناهنده شوم از دست بندگانت جز خدای تو و.... 

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۸/۱۸ :: ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ :: توسط : شهلا فراهانچی

          

برای آمدنت می نویسم.

دستهایم گواه است

وقلم که در تکرار حرکاتش

جز نام تو را ننگاشت.

بی صبرانه روزها را در دقایق انتظار خواهم شمرد

می دانم که خواهی آمد

ای مسافر عشق و عدالت

**********

مهدی جان امشب به یادت اشک می ریزم. کاری در پیش دارم که اگر تو

بودی اندوه هم با من نبود.دعایم کن برای مقابله با نا حق و کمکم کن تا

خشمم را ظاهر نسازم جز در مقابل  کافری که نه خدا رامی شناسد و

نه تو را .فردا به مقابله اش رهسپارم. دعایم کن ای عدالت مطلق در

زمین.

روز چهارشنبه است ودر جمکران دستها به دعا بلند است و اشک بر

چشمان منتظران حلقه می زند.

وای از فردا ی من ....

پی نوشت:

آهای... کسانی که ممکنه این نوشته رو بخونید ، بدونید امام زمان

وجود داره و ناظر کارهای ماست.

 مهدی جان گریه های دیشب منو دیدی وحاجتم رو بر آورده کردی! آخه

من ازت خواستم دعام کنی.ای عزیز ترین غایب زمان .شرمندتم ، امروز

خوشحالم کردی .دلم می خواد فریاد بزنم او بود که کمکم کرد .

 فدای تو ای گل من مهدی(عج)

 در تاریخ چهارشنبه ششم آبان ماه برای عشق آسمانی ام نگارش

شد.



موضوع مطلب : برایم دعا کن

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۸/۱٢ :: ۱:٠۸ ‎ق.ظ :: توسط : شهلا فراهانچی

تو را روزی که زیــــــــبا آفریدند         

 مرا مجنون وشیـــدا آفرید ند

مرا دل بر ســر راهـت نهـــــا دند        

 تو را هم بهر یغـــــما آفریدند

چومیشد خلق رویت ای دل افروز  

 هماندم شور و غوغا آفریدند

نظر بر سرو سیـــــــم اندام کردند        

 به جنت سدر و طوبی آفریدند

چو نورت پرتو افشـــان شد بعالم       

 از آن پنهـــان و پـــیدا آفریدند

ندارد  آه  من با نـاله تاثــــــــیر !         

 دلت از سنگ خـــارا آفریدند؟

چوعشقت شد درعالم آتش افروز        

 دل ما را چو ســـــــینا آفریدند

فسون کردند بر جام و شـــــرابی         

 دو چشمت را فریــــبا آفریدند

خلایق را نه صــــبر و بردباری !        

چرا چشم تو شهــــلا آفریدند؟

گلســتان رُخت چون جلوه فرمود        

 ازآن گلــهای زیبـــــــا آفریدند

تو را ســــرو خرامان خلق کردند        

 مـــرا افتـــــاده از پـــا آفریدند

ترا صبحی ازین عشقی که داری      

 یقــین دارم که رســوا آفریدند   

 (صبحی)

پی نوشت: تمام مطالب این وبلاگ نوشته های من برای اوست  .فقط این شعر زیبا

از سروده های آقای صبحی است که از وبلاگ ایشان  گرفته شده و با مضمون

اسم وبلاگم هماهنگی دارد.



موضوع مطلب :

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۸/۸ :: ٧:۳٤ ‎ب.ظ :: توسط : شهلا فراهانچی

                   

کنار پنجره ای به وسعت انتظار نشسته ام

 و چشم بر آسمان دار م  .

شیشه ها با شبنم باران خیس شده .

کبوتری خود را به کنار پنجره می رساند .

بالهای سفیدس را به شیشه ها می زند

و مظلومانه نگا هم  می کند.

اما من به تو می اندیشم ای بهانۀ حیات،... به تو

امشب گویی ستاره ها کمرنگ شده اند .

چه شده که تو را پیدا نمی کنم؟!

 ای روشن ترین ستاره ...

می دانی  همیشه به امید دیدار توست

که بیداری را به خواب ترجیح  داده ام.



موضوع مطلب : بهار بی تو

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۸/٦ :: ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ :: توسط : شهلا فراهانچی
About
.............................................

برای رسیدن به تو باید آسمانی شد. و من روزها از پشت نگاه پنجره در جستجوی تو به آسمان خیره می شوم.شاید چهره زیبایت در ماه نقش بندد . ای جمعه ها غروب نکنید و امید دیدنش را از من نگیرید. می دانم خواهی آمد ، یک روز که همه در خواب بی خبری باشند.
Menu
.............................................
Authors
.............................................
Archive
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج