خواستم برایت نامه ای بنویسم !اما نشانی ات را نداشتم.

دفترم پر شده از نام تو و شعر گونه هایی به یادت.

خانه را با گلدانهایی  لبالب از دسته های نرگس،

آراسته ام.در سکوت شب که لحظۀ اندیشه است

ورد زبانم نام توست. زمان در حال گذر است و اوراق

 تقویم دیواری ام دارد به آخر می رسد.

نگاه ات را به کدامین سمت زمین متوجه کرده ای

که نمی بینم ات!

خوشا مکانی که تو در آن تنفس می کنی و آسمانی

که قطعه ای از آن  در بالای سر تو سایه افکنده!

کدام دریا به تو نزدیک تر است، تا با قایق خیال ،خود را

به آنجا برسانم؟

بر لب های تشنه ات ،کدامین جام بلورین ،پر شده از

 آب های گوارای  بهشتی بوسه می زنند که چشمه های

 خوشگوار تمامی سرزمین  ها، در  حسرت آن دارند می سوزند!!

گفته اند: تو در میان مردم از کوی  و برزن عبور می کنی امّا

 کسی ترا نمی بیند و نمی شناسد؟!


کدام کوچه و خیابان رد پایی از تو داردجز جمکران ات که هر روز خیل

مشتاقان به تبرک قدم هایت ، پای بر آستانش می گذارند.؟

گنبد های مینایی مسجد ات صدای عجّل لولیک الفرج را در تمامی 

 آسمان فریاد  می زنند و اشکهای جاری شده بر گونه ها ،سیلابی

 می شود که رود  خانه ای خروشان را تداعی می کند!

هر چه بنویسم هر گز قادر نخواهم بود احساس حقیقی خود را بیان

کنم، زیرا دستم برای نوشتن لرزان است و چشمم گریان.

آخر چه بنویسم؟.

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »