هر وقت قرار  شده از تو بنویسم همیشه اشک جلوتر از قلم ، بر روی کاغذم  ُسر خورده.

مرا ببخش که مدتی توان نوشتن از تو را نداشتم... مداد و کاغذ آماده بود

اما ذهن من ُمدام در سر در گمی جملات پرسه می زد و نمی دانست

دوباره از کجا شروع کند.

دوباره یادت را چگونه زنده کنم با کلماتی که حرفها دارند برای گفتن.

این روزها خیلی ها آرزویشان دیدن توست... باور کن که زمین هم به تنگ آمده از ظلم  !

آسمان تنها کور سوی ماهی شده که نورش دیگر کوچه های شهرم را روشن نمی کند !

کجا پیدایت کنم ای  منتظر غریب که هنوز اجازت ظهور نداری در خاک  تیرۀ دنیا...

هنوز چشمان خیسم در انتظار قطاری است که گویا تنها مسافرش تو باید باشی .

نرگسی ها نگران تر از همیشه شده اند. باغ دارد خشک می شود. آب را برسان ...

ردای سبزت رابپوش...  بهار را دوباره  شکوفا کن...  شاید خداوند زودتر از موعد مقرر

دلش بخواهد درها را بگشاید برای دیدن مردی که انتظارش  ما را بی تاب کرده....

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »