تابستان در حال تمام شدن است و احساس می کنم حالم بهتر خواهد شد اگر دوباره پاییز دوست داشتنی از راه برسد.

همۀ فصلها در گذر هستند جز انتظار تو که نمی دانم چه وقت به سر خواهد آمد؟

نیلوفرها گل داده اند و هوا کمی ملایم ترشده . کبوتران ُمدام می خوانند و کلاغها سرحال تر ند.

تمام کارها در طبیعت خدا جاریست و منظم اما دلتنگیهای من بیشتر شده و چشم انتظاریم به درازا کشیده.

پرده ها را کنار زده ام تا تکه ای از آسمان که مقابل چشما نم خود نمایی می کند از جلوی نگاهم دور نشود.

اغلب بی حوصله ام و بی قرار ...نامت ورد زبانم است و التماس فرجت ، دعای نمازم .

بی تو اینجا مظلومیت آدمها را به تمسخر گرفته اند و ظلم بیداد می کند. دنیا آتشکده ای شده که انسانها هیزم آن هستند .

هر روز شاهد کشتار بودن دلی چون سنگ می خواهد ...

اگر قاصدکها از راه برسند باز هم  برایت پیغامی خواهم فرستاد . قلمم عاجز است از بیان احساسم برای اندوه نیامدنت.

نمی دانم خداوند کی اجازه خواهد داد به زمین که شکوفه باران کند جاده ها را و به آسمان ، تا تصویر ملکوتی تو را در یک شب مهتابی به جهانیان بنمایاند ؟

خدایا : صبوریم را زیادتر کن تا شاید ، آن روز من هم باشم...

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »