در شبها ی بی ستاره

چراغ های روشن شهر

اندکی آرامم می کنند .

انتظارت به درازا کشیده

کی خواهی تابید

ای ستاره ترین چراغ آسمان ؟ !

***

مولای عزیزم

می ترسم یک روز تو بیایی و من نباشم !

نمی دانم آن زمان خاک بی احساس ،اجازه خواهد داد ،

دوباره چشمانم را باز کنم برای دیدنت یا نه ؟

این روزها دلتنگ تر از همیشه شده ام. دیوارهای سرد سیمانی ،

آدم هایی که تکلیف خودشان را هم نمی دانند

و تقویم هایی که هر روز ورق می خورند

تا پایان هفته و ماه و فصل را به رخ بکشند ، همه و همه بر اندوهم می افزایند.

می دانم که از حال و روز دنیا با خبری  ،اما در این میان ، صبوری خداوند آن

قدر زیاد است که معلوم نیست جبرائیل ، کی ورودت را اعلام خواهد کرد ؟ !

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »