خیلی وقت بود که دستهایم دیگر مثل سابق ، توان نوشتن از تو را نداشت.

مانده بودم با این همه حرفهای باقی مانده در ذهنم چگونه با افسردگیها مقابله کنم تا بتوانم چند جمله ای برایت از خودم بگویم و اینکه دهها سال هم که بگذرد من همجنان چشم انتظارت باقی خواهم ماند.

روزها چه سخت می گذرند در بهاری که نیمی از آن بی تو گذشت...

آدمها دارند یادشان می رود خیلی چیزها یی که روزی به آن صفات می شد تکیه کرد

به عنوان یک انسان.

کوچه ها را با کدام شوق می توان آب و جارو کرد وقتی میهمانی در کار نباشد.

خیابانهای غبار گرفتۀ شهرم بی باران مانده و آسمان هم دیگر دلش به حال زمین نمی سوزد.

صدای کبوتران آزارم می دهد از بس بی جهت می خوانند لب دیوار و توی ِ ایوان.

ساعتها می گذرند بی هدف ...قطارها می آیند بدون تو ...و من به جاده ها نگاه می کنم که ساکتند و آرام...

چه سخت است انتظاری که قرنها را پشت سر گذاشته و معلوم نیست زمان در کدام

ثانیه ها سکوت خواهد کرد تا صدای  ِ قدمهای تو در تمامی  ِ خاک بپیچد !

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »