کنار پنجره ای به وسعت انتظار نشسته ام

 و چشم بر آسمان دار م  .

شیشه ها با شبنم باران خیس شده .

کبوتری خود را به کنار پنجره می رساند .

بالهای سفیدس را به شیشه ها می زند

و مظلومانه نگا هم  می کند.

اما من به تو می اندیشم ای بهانۀ حیات،... به تو

امشب گویی ستاره ها کمرنگ شده اند .

چه شده که تو را پیدا نمی کنم؟!

 ای روشن ترین ستاره ...

می دانی  همیشه به امید دیدار توست

که بیداری را به خواب ترجیح  داده ام.

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »