کنار پنجره های غبار گرفته شهر ایستاده ام  به نظارۀ آسمان ...

زندگی در حراج نا عادلانه تقدیر با تیره بختی معاوضه شده!

شهرم اندوهکده ای است بی رنگ و رونق و جمال زیبای تو در سایۀ

شک و تردید پنهان !

می بینی! دیو به چهره نقاب آدمیّت زده و فرشته در اسارت ظلم گرفتار،

 فریادها خاموش است و چشم ها مات  و شیشه ای.!

آسمان بی ستاره ام کور سوی چراغهای شب است و مهتابم سایه های

 ماه پنهان شده در ابر  .

به کجا روم که بیابم ات؟ ...

دستهایم به التماس دعای عجّل َفرجت بی طاقت است

و  انگشتهایم قفل ،در خشم دستان لرزانم .

آهنگ بد صدای بی عدالتی، گوشها را سنگین کرده و ترانۀ جویباران محّبت

 خاموش گشته!

از فرسنگها دور می شنوم  صدای فریاد آدمهایی که به پوچی رسیده اند

و شیطان پرستانی که در آتش می سوزند.

ای نسیم خنک عشق و عدالت به گمانم دیر خواهد شد .

در آمدنت تعجیل کن!!!

ببین ما تا گردن در لجنزار کفر و عناد  فرو رفته ایم  . ای خیمه نشین صبور.

تمام شد همۀ طاقتم و خشک شد اشکهای پر حسرتم.

دیوارهای کعبه بی پناه مانده و دلتنگ شانه هایت، تا تکیه  بر آنها دهی .

ای سنگها فرو ریزید بر زمین سرد و سیاه و ای آسمان گریه کن

 بر  مظلومیت خاک ...

مهدی جان ، فصل روییدن گلهای نرگس است ..

امروز دسته ای ازآ نها را چیده ام و در گلدانی از  بلور اشکم

در کنار پنجرۀ چشمانم نهاده ام به انتظارت ....

نشان کویت را نسیم کی خواهد آورد و چهره مهتابی ات کی ُرخ می نماید؟

واحسرتا از گوشه چشمی  وناز نگاهی...

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »