آقا جون بازم یه غروب دیگه رسید و تو نیو مدی.

باشه صبر من زیاده. اما من یه آدم ضعیف و بیمارم و می دونی که به عشق  تو دارم می

نویسم. بخاطر آمدنت با تمام وجودم اشک می ریزم.

آقا دلم تنگه. خیلی تنگ . ببخش اشکها مجال نوشتن نمی دن .

چشمها م تار می بینه ویه پرده جلوی نگاهم رو گرفته.هر وقت می خوام با تو  حرف بزنم

و برات در دل کنم این قطره های اشک امان نمی دن.  اقا جون پس کی میایی ؟کی...؟

تحمل زمین و آدمهاش،برام مشکل  شده. اونا تو رو دارن فراموش می کنن.

اصلا  بیشترشون منکر وجودت هستن.

دلم پر از غمه.اینجا محبت به آدما حروم شده. اینجا وفا و صداقت داره فراموش 

 می شه.اینجا از پشت به آدما خنجر می زنن.

اینجا توی آسمونش ستارۀ من گم شده .اینجا......

پی نوشت:

دین و قرآن در آخر زمان غریب و تنها هستند. در میان مردم هستند ولی با مردم نیستند.

فالدّین ....هذا الغریبُ الیَوم فی الاَرض

دین ...امروز بر روی زمین غریب است  

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »