حالم خوش نیست.

ذهنم آشفته است و سرم مدام دچار نوعی دَوَران است که وجودم را ُپر کرده

 از نگرانی ...

بی تو اینجا چگونه ماندن ، معمایی شده ! راحت نیستم و شرمنده دعاهای فرج،

که نمی دانم با نیت و درخواست حضورت چشمانم دریای اشک می شود

یا از فشار اندوه روزگار است که توان از دست داده ام ؟!

به کدامین طرف نگاه کنم وقتی نمی دانم جهت نگاهت آیا به من منتظر هست یا نه؟!

برای آمدنت صبوری را چگونه باید نوشت ؟ زیرا اکنون سوادم در مقابل این

کلمه حیران است و گیج ...

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »