این روزها ، خاطرات کودکیم را که خالی از انتظار بود ، مرور می کنم.

کاش می دانستم ، یک نفر غایب است در میان شعرهایم و آن تو هستی ای عزیز...

کاش می دانستم ، آخرین سفیر نام توست و روزی خواهی آمد از جاده هایی که به بهار ختم می شود. دلتنگ تر از همیشه به تو می اندیشم. شادیهای کودکانه ام جزئی از خاطرات من است که می پنداشتم آن روزها بهترین  و خوش ترین ایام بود . اما وقتی تو را شناختم  و دانستم حضورتو ست که  زمین را بهشت گونه می کند ،پی بردم آن شادمانی ها کاذب بوده ... کاش زودتر می شناختمت ای دستهایت برکت ...

نگاهت امتداد ستارگان آسمان است بر زمین و چشمانت نوری به وسعت تابش خورشید... اینک که سالهاست مفهوم انتظار را دانسته ام ، چشمانم تو را می جوید ...

بهار را چگونه استقبال کنم وقتی گلهای نرگس را نمی توانم  هدیه کنم بر قدمهایت. امسال چه خواهد شد ؟ خواهی آمد یا نه؟...زبانم قاصر است از بیان اندوه ندیدنت ...

کاش می دانستم در کدامین روز  ،دعاهای فرجم استجابت خواهد شد...کاش

پ.ن:  مولای من :جمعه ها هم نگران نیامدنت شده اند  ...

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »