ایام می گذرد و دلخوشی ها اندک است . عدالت در پستوی عدالت خانه خاک می خورد  و ترازوی شکسته ای با چند سنگ ساییده  ، توان وزن کردن را ندارد .

تو از فراسوی آسمان و یا گوشۀ خلوت و بکر ی از زمین نشسته ای و داری نگاه می کنی!

صبوری ما به آخر رسیده و اما تو از صبر خدا عاریت گرفته ای برای تحمل سالها انتظار.

هر روز چشمانم تقویم را می پاید نه برای گذران عمر بلکه برای رسیدن به جمعه های وعده داده شده.

دوستان از کنارم  پرا کنده شده اند و دشمنان با چشمانی  که رگه های خون در آن دیده می شود  خیره نگاهم می کنند. 

آشفته بازاری شده که صداقت و نا درستی را نمی توان تشخیص داد. از تو گفتن گاه خوش آیند شنونده است و گاه تردید را در نگاهش می توان دید. به ظاهر منتظرند و در باطن دلشان با تو نیست.

سراغت را جز از خدا از چه کسی می توان گرفت؟

آسمان تاریکم را دریاب ...نشستن در زیر سایه ات و نگاه کردن به چشمان مهربانت

تنها آرزویم است.

این شبها دلتنگ تر از همیشه بغضی گلویم را گرفته که جز بر شانه هایت ، جای دیگری را برای سیلابی شدن نمی یابد.

 

 

آقای لحظه های فراق  ،چه می شود اگر یک روز ، چشمانم برای آمدنت بارانی شود نه برای انتظارت .

« مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر »